سخن پیامبر(ص) درباره مناقب حضرت علی(ع)

امام رضا علیه السلام: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ای علی، تو راه به سوی خدا هستی و تو آن خبر عظیم هستی و تو صراط مستقیم هستی.
مشرق- حمزة بن محمّد که نسبش به علیّ بن الحسین (علیه السّلام) می رسد در قم در ماه رجب به سال 339 روایت کرد از پدرش از یاسر خادم از امام هشتم و ایشان از پدرانشان (علیهم السّلام) از حضرت امام حسین بن علیّ (علیه السلام) نقل فرمود که رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله به امام علیّ بن ابی طالب علیه السّلام فرمودند:
یا علیّ، تو حجت خدا هستی و تو باب (تقرّب) به خدا هستی و تو راه به سوی خدا هستی و تو آن خبر عظیم هستی و تو صراط مستقیم حقّ هستی و تو مثل اعلای الهی هستی.
یا علیّ، تو امام مسلمین و امیرمؤمنین و بهترین وصیّین و اشرف صدّیقین هستی. یا علیّ تو فاروق اعظم (جداکننده حقّ از باطل) هستی و تو صدّیق اکبر هستی. یا علیّ تو جانشین من بر امّتم هستی و تو ادا کننده دیون من هستی و تو انجام دهنده وعده های من هستی.
یا علیّ تو پس از من مظلوم واقع خواهی شد و مورد ستم قرار خواهی گرفت. یا علیّ پس از من از تو کناره جویند، یا علیّ پس از من محجور و خانه نشین گردی، خدا را گواه می گیرم و هر کس را که حضور دارد از امّت من، که حزب تو حزب من است و حزب من حزب خدا است و حزب دشمنان تو حزب شیطان است.
متن حدیث:
حَدَّثَنَا حَمْزَةُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ زَیْدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ (ع) بِقُمَّ فِی رَجَبٍ سَنَةَ تِسْعٍ وَ ثَلَاثِینَ وَ ثَلَاثِمِائَةٍ قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ یَاسِرٍ الْخَادِمِ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا (ع) عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ (ع) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) لِعَلِیٍّ (ع): یَا عَلِیُّ أَنْتَ حُجَّةُ اللَّهِ وَ أَنْتَ بَابُ اللَّهِ وَ أَنْتَ الطَّرِیقُ إِلَی اللَّهِ وَ أَنْتَ النَّبَأُ الْعَظِیمُ وَ أَنْتَ الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِیمُ وَ أَنْتَ الْمَثَلُ الْأَعْلَی یَا عَلِیُّ أَنْتَ إِمَامُ الْمُسْلِمِینَ وَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ خَیْرُ الْوَصِیِّینَ وَ سَیِّدُ الصِّدِّیقِینَ یَا عَلِیُّ أَنْتَ الْفَارُوقُ الْأَعْظَمُ وَ أَنْتَ الصِّدِّیقُ الْأَکْبَرُ یَا عَلِیُّ أَنْتَ خَلِیفَتِی عَلَی أُمَّتِی وَ أَنْتَ قَاضِی دَیْنِی وَ أَنْتَ مُنْجِزُ عِدَاتِی یَا عَلِیُّ أَنْتَ الْمَظْلُومُ بَعْدِی یَا عَلِیُّ أَنْتَ الْمُفَارِقُ بَعْدِی یَا عَلِیُّ أَنْتَ الْمَحْجُورُ بَعْدِی أُشْهِدُ اللَّهَ تَعَالَی وَ مَنْ حَضَرَ مِنْ أُمَّتِی أَنَّ حِزْبَکَ حِزْبِی وَ حِزْبِی حِزْبُ اللَّهِ وَ أَنَّ حِزْبَ أَعْدَائِکِ حِزْبُ الشَّیْطَانِ.
«عیون أخبار الرضا علیه السلام، جلد2 ، ص 6 - بحار الأنوار، جلد 38، ص111"
تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۸ | 19:27 | نويسنده : عالی | نظر بدهید
تولد امام دهم شيعيان حضرت امام علی النقی (ع ) را نيمه ذيحجه سال 212 هجری قمری نوشته اند . پدر آن حضرت ، امام محمد تقی جوادالائمه (ع ) و مادرش سمانه از زنان درست کردار پاکدامنی بود که دست قدرت الهی او را برای تربيت مقام ولايت و امامت مأمور کرده بود ، و چه نيکو وظيفه مادری را به انجام رسانيد و بدين مأموريت خدايی قيام کرد . نام آن حضرت - علی - کنيه آن امام همام " ابوالحسن " و لقبهای مشهور آن حضرت " هادي " و " نقي " بود . حضرت امام هادی (ع ) پس از پدر بزرگوارش در سن 8 سالگی به مقام امامت رسيد و دوران امامتش 33 سال بود .
در اين مدت حضرت علی النقی (ع ) برای نشر احکام اسلام و آموزش و پرورش و شناساندن مکتب و مذهب جعفری و تربيت شاگردان و اصحاب گرانقدر گامهای بلند برداشت . نه تنها تعليم و تعلم و نگاهبانی فرهنگ اسلامی را امام دهم (ع ) در مدينه عهده دار بود ، و لحظه ای از آگاهانيدن مردم و آشنا کردن آنها به حقايق مذهبی نمي آسود ، بلکه در امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه پنهان و آشکار با خليفه ستمگر وقت - يعنی متوکل عباسی - آنی آسايش نداشت .
به همين جهت بود که عبدالله بن عمر والی مدينه بنا بر دشمنی ديرينه و بدخواهی درونی ، به متوکل خليفه زمان خود نامه ای خصومت آميز نوشت ، و به آن امام بزرگوار تهمتها زد ، و نسبتهای ناروا داد و آن حضرت را مرکز فتنه انگيزی و حتی ستمکاری وانمود کرد و در حقيقت آنچه در شأن خودش و خليفه زمانش بود به آن امام معصوم (ع ) منسوب نمود ، و اين همه به جهت آن بود که جاذبه امامت و ولايت و علم و فضيلتش مردم را از اطراف جهان اسلام به مدينه مي کشانيد و اين کوته نظران دون همت که طالب رياست ظاهری و حکومت مادی دنيای فريبنده بودند ، نمي توانستند فروغ معنويت امام را ببينند .
و نيز " مورخان و محدثان نوشته اند که امام جماعت حرمين ( = مکه و مدينه ) از سوی دستگاه خلافت ، به متوکل عباسی نوشت : اگر تو را به مکه و مدينه حاجتی است ، علی بن محمد ( هادی ) را از اين ديار بيرون بر ، که بيشتر اين ناحيه را مظيع و منقاد خود گردانيده است " . اين نامه و نامه حاکم مدينه نشان دهنده نفوذ معنوی امام هادی (ع ) در سنگر مبارزه عليه دستگاه جبار عباسی است .
از زمان حضرت امام محمد باقر (ع ) و امام جعفر صادق (ع ) و حوزه چهار هزار نفری آن دوران پربار ، شاگردانی در قلمرو اسلامی تربيت شدند که هر يک مشعلدار فقه جعفری و دانشهای زمان بودند ، و بدين سان پايه های دانشگاه جعفری و موضع فرهنگ اسلامی ، نسل به نسل نگهبانی شد و امامان شيعه ، از دوره حضرت رضا (ع ) به بعد ، از جهت نشر معارف جعفری آسوده خاطر بودند ، و اگر اين فرصت مغتنم در زمان امام جعفر صادق (ع ) پيش نيامده بود ، معلوم نبود سرنوشت اين معارف مذهبی به کجا مي رسيد ؟ به خصوص که از دوره زندانی شدن حضرت موسی بن جعفر (ع ) به بعد ديگر چنين فرصتهای وسيعی برای تعليم و نشر برای امامان بزرگوار ما - که در برابر دستگاه عباسی دچار محدوديت بودند و تحت نظر حاکمان ستمکار - چنان که بايد و شايد پيش نيامد .
با اين همه ، دوستداران اين مکتب و ياوران و هواخواهان ائمه طاهرين - در اين سالها به هر وسيله ممکن ، برای رفع اشکالات و حل مسائل دينی خود ، و گرفتن دستور عمل و اقدام - برای فشرده تر کردن صف مبارزه و پيشرفت مقصود و در هم شکستن قدرت ظاهری خلافت به حضور امامان والاقدر مي رسيدند و از سرچشمه دانش و بينش آنها ، بهره مند مي شدند و اين دستگاه ستمگر حاکم و کارگزارانش بودند که از موضع فرهنگی و انقلابی امام پيوسته هراس داشتند و نامه حاکم مدينه و مانند آن ، نشان دهنده اين هراس هميشگی آنها بود . دستگاه حاکم ، کم کم متوجه شده بود که حرمين ( مکه و مدينه ) ممکن است به فرمانبری از امام (ع ) درآيند و سر از اطاعت خليفه وقت درآورند .
بدين جهت پيک در پيک و نامه در پی نامه نوشتند ، تا متوکل عباسی دستور داد امام هادی (ع ) را از مدينه به سامرا - که مرکز حکومت وقت بود - انتقال دهند . متوکل امر کرد حاجب مخصوص وی حضرت هادی (ع ) را در نزد خود زندانی کند و سپس آن حضرت را در محله عسکر سالها نگاه دارد تا همواره زندگی امام ، تحت نظر دستگاه خلافت باشد . برخی از بزرگان مدت اين زندانی و تحت نظر بودن را - بيست سال - نوشته اند .
پس از آنکه حضرت هادی (ع ) به امر متوکل و به همراه يحيی بن هرثمه که مأمور بردن حضرت از مدينه بود ، به سامرا وارد شد ، والی بغداد اسحاق بن ابراهيم طاهری از آمدن امام (ع ) به بغداد با خبر شد ، و به يحيی بن هرثمه گفت : ای مرد ، اين امام هادی فرزند پيغمبر خدا (ص ) مي باشد و مي دانی متوکل نسبت به او توجهی ندارد اگر او را کشت ، پيغمبر (ص ) در روز قيامت از تو بازخواست مي کند . يحيی گفت : به خدا سوگند متوکل نظر بدی نسبت به او ندارد . نيز در سامرا ، متوکل کارگزاری ترک داشت به نام وصيف ترکی . ا
و نيز به يحيی سفارش کرد در حق امام مدارا و مرحمت کند . همين وصيف خبر ورود حضرت هادی را به متوکل داد . از شنيدن ورود امام (ع ) متوکل به خود لرزيد و هراسی ناشناخته بر دلش چنگ زد . از اين مطالب که از قول يحيی بن هرثمه مأمور جلب امام هادی (ع ) نقل شده است درجه عظمت و نفوذ معنوی امام در متوکل و مردان درباری به خوبی آشکار مي گردد ، و نيز اين مطالب دليل است بر هراسی که دستگاه ستمگر بغداد و سامرا از موقعيت امام و موضع خاص او در بين هواخواهان و شيعيان آن حضرت داشته است .
باری ، پس از ورود به خانه ای که قبلا در نظر گرفته شده بود ، متوکل از يحيی پرسيد : علی بن محمد چگونه در مدينه مي زيست ؟ يحيی گفت : جز حسن سيرت و سلامت نفس و طريقه ورع و پرهيزگاری و بي اعتنايی به دنيا و مراقبت بر مسجد و نماز و روزه از او چيزی نديدم ، و چون خانه اش را - چنانکه دستور داده بودی - بازرسی کردم ، جز قرآن مجيد و کتابهای علمی چيزی نيافتم . متوکل از شنيدن اين خبر خوشحال شد ، و احساس آرامش کرد . با آنکه متوکل از دشمنان سرسخت آل علی (ع ) بود و بنا به دستور او بر قبر منور حضرت سيدالشهداء (ع ) آب بستند و زيارت کنندگان آن مرقد مطهر را از زيارت مانع شدند ، و دشمنی يزيد و يزيديان را نسبت به خاندان رسول اکرم (ص ) تازه گردانيدند ، با اين همه در برابر شکوه و هيبت حضرت هادی (ع ) هميشه بيمناک و خاشع بود .
مورخان نوشته اند : مادر متوکل نسبت به مقام امام علی النقی (ع ) اعتقادی به سزا داشت . روزی متوکل مريض شد و جراحتی پيدا کرد که اطباء از علاجش درماندند . مادر متوکل نذر کرد اگر خليفه شفا يابد مال فراوانی خدمت حضرت هادی (ع ) هديه فرستد . در اين ميان به فتح بن خاقان که از نزديکان متوکل بود گفت : يک نفر را بفرست که از علی بن محمد درمان بخواهد شايد بهبودی يابد . وی کسی را خدمت آن حضرت فرستاد امام هادی فرمود : فلان دارو را بر جراحت او بگذاريد به اذن خدا بهبودی حاصل مي شود .
چنين کردند ، آن جراحت بهبودی يافت . مادر متوکل هزار دينار در يک کيسه چرمی سر به مهر خدمت امام هادی (ع ) فرستاد . اتفاقا چند روزی از اين ماجرا نگذشته بود که يکی از بدخواهان به متوکل خبر داد دينار فراوانی در منزل علی بن محمد النقی ديده شده است . متوکل سعيد حاجب را به خانه آن حضرت فرستاد . آن مرد از بالای بام با نردبان به خانه امام رفت . وقتی امام متوجه شد ، فرمود همان جا باش چراغ بياورند تا آسيبی به تو نرسد . چراغی افروختند . آن مرد گويد : ديدم حضرت هادی به نماز شب مشغول است و بر روی سجاده نشسته . امام فرمود : خانه در اختيار توست .
آن مرد خانه را تفتيش کرد . چيزی جز آن کيسه ای که مادر متوکل به خانه امام فرستاده بود و کيسه ديگری سر به مهر در خانه وی نيافت ، که مهر مادر خليفه بر آن بود . امام فرمود : زير حصير شمشيری است آن را با اين دو کيسه بردار و به نزد متوکل بر . اين کار ، متوکل و بدخواهان را سخت شرمنده کرد . امام که به دنيا و مال دنيا اعتنايی نداشت پيوسته با لباس پشمينه و کلاه پشمی روی حصيری که زير آن شن بود مانند جد بزرگوارش علی (ع ) زندگی مي کرد و آنچه داشت در راه خدا انفاق مي فرمود .
با اين همه ، متوکل هميشه از اينکه مبادا حضرت هادی (ع ) بر وی خروج کند و خلافت و رياست ظاهری بر وی به سر آيد بيمناک بود . بدخواهان و سخن چينان نيز در اين امر نقشی داشتند . روزی به متوکل خبر دادند که : " حضرت علی بن محمد در خانه خود اسلحه و اموال بسيار جمع کرده و کاغذهای زياد است که شيعيان او ، از اهل قم ، برای او فرستاده اند " . متوکل از اين خبر وحشت کرد و به سعيد حاجب که از نزديکان او بود دستور داد تا بي خبر وارد خانه امام شود و به تفتيش بپردازد .
اين قبيل مراقبتها پيوسته - در مدت 20سال که حضرت هادی (ع ) در سامره بودند - وجود داشت . و نيز نوشته اند : " متوکل عباسی سپاه خود را که نود هزار تن بودند از اتراک و در سامرا اقامت داشتند امر کرد که هر کدام توبره اسب خود را از گل سرخ پر کنند ، و در ميان بيابان وسيعی ، در موضعی روی هم بريزند . ايشان چنين کردند . و آن همه به منزله کوهی بزرگ شد . اسم آن را تل " مخالي " نهادند آنگاه خليفه بر آن تل بالا رفت و حضرت امام علی النقی ( عليه السلام ) را نيز به آنجا طلبيد و گفت : شما را اينجا خواستم تا مشاهده کنيد سپاهيان من را . و از پيش امر کرده بود که لشکريان با آرايشهای نظامی و اسلحه تمام و کمال حاضر شوند ، و غرض او آن بود که شوکت و اقتدار خود را بنماياند ، تا مبادا آن حضرت يا يکی از اهل بيت او اراده خروج بر او نمايند " .
در اين مدت 20سال زندگی امام هادی (ع ) در سامرا ، به صورتهای مختلف کارگزاران حکومت عباسی ، مستقيم و غير مستقيم ، چشم مراقبت بر حوادث زندگی امام و رفت و آمدهايی که در اقامتگاه امام (ع ) مي شد ، داشتند از جمله : " حضور جماعتی از بنی عباس ، به هنگام فوت فرزند امام دهم ، حضرت سيد محمد - که حرم مطهر وی در نزديکی سامرا ( بلد ) معروف و مزار است - ياد شده است . اين نکته نيز مي رساند که افرادی از بستگان و مأموران خلافت ، همواره به منزل امام سر مي زده اند . "
اصحاب و ياران امام دهم (ع )
موضوعات مرتبط: اجتماعی ، فرهنگی
ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۸ | 18:22 | نويسنده : عالی | نظر بدهید
روایتهای شیرین از شیوه جذب جوانان توسط آیتالله شاه آبادی(ره)
آیتالله نصرالله شاه آبادی از فقها و مبلغان حوزه علمیه بود که در عرصههای گوناگون تبلیغی، فرهنگی و ... نقش برجستهای در تعالی اجتماع داشت.
مرحوم آیتالله نصرالله شاهآبادی از علما و مدرسان و مبلغان سرشناس حوزههای علمیه و فرزند عارف کامل، حضرت آیتالله شاهآبادی، سال گذشته ندای حق را لبیک گفت، ولی آنچه در مراسم های تشییع و ترحیم ایشان به چشم میخورد، حضور گسترده جوانان در این مراسم بود که بازتاب بسیاری در فضای مجازی داشت.
مجالس خاص ایشان و مریدان بسیاری که از جمعیت جوانان و اقشار مختلف و خاص جامعه بودند از نکات جالبی بود که قطعا آگاهی و آشنایی با شیوه جذب این عالم وارسته و عارف، درس ها و نکات بسیار شنیدنی را برای طلاب خواهد داشت.
حجت الاسلام محمدرضا شاهآبادی فرزند مرحوم شاهآبادی در گفت و گو با خبرگزاری حوزه به خاطرات خود و همچنین ویژگی های شخصیت علمی، اخلاقی والد خود پرداخته است که متن آن به این شرح است:
با عرض سلام خدمت حضرت عالی، مرحوم آیتالله شیخ نصرالله شاهآبادی از خاندان اهل فضل و کمالات علمی و عرفانی و تبلیغی بودند؛ در ابتدای بحث کمی از خاندان ایشان بگویید.
به نام خدا، مرحوم شیخ نصرالله شاهآبادی پدر بزرگوار بنده بودند که متاسفانه ماه ها است از فقدان این شخصیت برجسته که بسیاری از ابعاد وجودی و تبلیغی ایشان بر مردم و به خصوص طلاب مغفول مانده است می گذرد.
بله ایشان در یک خاندان اهل علم و فضل به دنیا آمدند. پدر ایشان محمدعلی شاهآبادی و جد ایشان میرزا محمدجواد اصفهانی بودند و متعلق به محله حسین آباد اصفهان؛ مرحوم آشیخ احمد بیدآبادی از مفاخر و نوابغ روزگار بوده است که در 13 سالگی تمام علمای اصفهان اجتهاد ایشان را تایید میکنند و در سن 18 سالگی مرحوم پدر ایشان تایید کرد و تاخیر آن را منوط به تایید همه مراجع دیگر بوده است. ایشان در اجازه اجتهاد می نویسد که .. که پیش از اینکه به مرحله بلوغ برسی مجتهد بودی . مرحوم شیخ احمد استاد عموی پدر ما بوده اند که استاد مرحوم شاهآبادی بود.
خاطره ای از مرحوم امام نقل شده که فرمودند این اساتید و بزرگان هستند که در تربیت شخصیت و روحیه افراد موثراند؛ مرحوم امام راحل نقل می کردند که مرحوم آشیخ احمد به قم آمده بود؛ ایشان سنگین و درشت هیکل بود و با الاغ این سوی و آن سوی می رفتند؛ مرحوم شاهآبادی افسار الاغ را می گرفت که ما اعتراض کردیم که . مردم شمار را می شناسند این کار را نکنید، به حدی اصرار کردیم راضی شد که پشت الاغ آقا راه برود؛ این مساله بیانگر آن است که احترام به برادر بزرگتر که استاد ایشان بوده است چه اهمیتی دارد.
این مسایل برای بزرگان ما بسیار مهم بوده است؛ زمانی که امام راحل با پرواز انقلاب از پاریس به فرودگاه آمدند، مرحوم آیتالله پسندیده از پله های هواپیما بالا رفت به استقبال برادر؛ تمام تلویزیونها و شبکههای خبری به شکل مستقیم تصاویر را پخش می کردند؛ همه منتظر ورود حضرت امام بودند ولی امام نیز راضی نشدند که جلوتر از اخوی خویش بروند و مرحوم حاج احمد آقا و شهید مطهری ایشان را مشایعت کردند تا ایشان به پایین بروند؛ بعد از ایشان بود که مرحوم امام از پله های هواپیما پایین آمدند.
ابوی نقل می کردند که مرحوم امام در نجف به منزل ما آمدند تا بازدید پس بدهند؛ دو ساعت به ظهر بودکه به منزل ما آمدند؛ در اتاق که نشسته بودند که مشاهده کردند بالای سر ایشان عکس مرحوم پدر بالای تاقچه بود؛ امام پس از مشاهده عکس پدر از این سمت اتاق به سمت دیگر آمد و تمام مدت دو زانو در مقابل عکس پدر نشستند.
وقتی کتب اخلاقی و عرفانی امام را می بینیم به خصوص زمانی که در این کتب به وصف ونام مرحوم شاهآبادی استاد خود می رسند از القابی چون »شیخ کامل و بزرگوار ما شاهآبادی روحی له الفدا« استفاده میکنند.
خاندان شاهآبادی از مفاخر و اعاظم دین بودند؛ ریشه های خانوادگی اهل علم تا چه می توانند در سرنوشت سایر اعضای خانواده تاثیر بگذارد؟
به تبع قطعا همین گونه است و قطعا این خانواده تاثیرات مهمی بر روحیه تک تک اعضا خواهد داشت؛ پدر و عمو و جد ما همه از بزرگان دین بودند.
مادر ایشان مرحومه مریم السادات روحانی صبیه آیتالله العظمی حاج سید صادق روحانی قمی که شاگرد مرحوم شیخ انصاری بودند و ایشان نیز بزرگ قم بودند و مراجعات مردم به دست با کفایت ایشان انجام می شد. از طرف مادری نیز مادر ایشان نواده میرزای قمی بود. دایی های ایشان از بزرگان قم بودند؛ مرحوم میرزا محمود و سید ابوالحسن و سید ابوالقاسم و حاج آقا احمد روحانی از سادات بزرگ قم بودند که در قم جزو محترمین و علما و فضلای حوزه به حساب می آمدند و مرجع مردم بودند؛ خانه ایشان در منطقه چهارمردان محل رفت و آمد مردم بود. مسجد آقا را ایشان تاسیس کرد که مدرسه و مسجدی که مرحوم حاج آقا صادق بنا کرد به نام حوزه علمیه امام صادق و مسجد آقا تاسیس شد که بزرگانی در این حوزه تحصیل کردند؛ این مسجد توسط فرزندان و آیتالله مهدی روحانی و سپس ابوی در این مسجد اقامه جماعت کردند و چند سالی است که بنده و اخوی حوزه را اداره می کردند.
مرحوم میراز محمد علی شاهآبادی چند فرزند داشتند؟
مرحوم میرزا محمد علی شاهآبادی دارای 17 فرزند شامل 10 پسر و 7 دختر بودند؛ از 10 پسر 7 پسر به کسوت روحانیت درآمدند؛ مرحوم آیتالله شیخ محمد جواد که فرزند بزرگ ایشان بود که در زمان حیات ایشان از دنیا رفتند؛ مرحوم آیتالله حسین شاهآبادی هم در سن 33 سالگی از دنیا رفت. مرحوم آیتالله حاج آقا محمد شاهآبادی از بزرگان حوزه علمیه قم بودند که سالها شاگردانی چون آیتالله مومن و آیتالله استادی و آیتالله خرازی در درس خارج ایشان شرکت می کردند که ایشان نیز در سال 90 رحلت کردند.
شهید شیخ مهدی شاهآبادی نیز از فضلای قم بود که در تهران و فضای انقلاب حضور یافت و سپس نماینده مردم تهران در مجلس بودند؛ ایشان از مجاهدان نستوه انقلابی بودند که در جزیره مجنون به شهادت رسیدند.
حاج آقا روح الله شاهآبادی نیز در قم و نجف تحصیل کرده بودند و در نجف از نزدیکان امام راحل بود؛ پس از انقلاب دولت بعث ایشان را اخراج کرد و سپس ایشان به قم آمدند؛ ایشان شخصی زاهد و بسیار متوسل بوند و به همه سفارش دعای توسل را داشتند تا مشکلات آنها حل شود و به درجات کمالی برسند؛ ایشان نیز دو سال پیش رحلت کردند.
آیتالله حاج آقا نورالله شاهآبادی در قید حیات هستند و در تهران زندگی میکنند؛ ایشان نویسنده زبردستی هستند و کتب بسیاری در خصوص اخلاق و اعتقادات و تفسیر قرآن نوشته اند و شاگردان بسیاری را در سالهای عمر با برکت خود تربیت کرده اند؛ تاسیس مدرسه موسوی از جمله خدمات ایشان بوده است؛ ایشان مجمع اسلامی را در لندن تاسیس کردند.
عموی دیگر ما مهندس حسن شاهآبادی بود؛ مهندس عباس شاهآبادی نیز امروز در قید حیات است و عموی دیگر آقا عبدالله شاهآبادی است.
از اینجای بحث بیشتر به مرحوم والد بپردازیم؛ از ایشان بیشتر بگویید، ایشان چه خصوصیات درونی داشتند که در عرصه های فردی و اجتماعی به چنین جایگاهی رسیدند؟ طبعا پیش نیازهای خانوادگی و درونی نیز در این زمینه دخیل است.
ایشان متولد 1310 بودند؛ دوران ابتدایی را در دبستان توفیق در تهران گذراند و سپس وارد حوزه شد؛ اساتید ایشان در تهران در دوره سطح عبارتند از آیتالله میرزا ابوالحسین شعرانی، شیخ حسن زهیرالدینی، شیخ محمد علی لواسانی، شیخ حسن ظهیرالدینی، شیخ حسین کنی، سید حسن احمدی، میرزا ابوالفضل نجم آبادی، میرزا هدایت الله وحید گلپایگانی، شیخ عباس تهرانی، میرزا مهدی آشتیانی(فیلسوف شرق) و آسید کاظم عصار. ایشان در محضر این اساتید از سن 12 سالگی تا 18 سالگی سطوح اولیه حوزه را به پایان رساند. در همان سالها چند ماه به قم رفتند و در دروس مرحوم آیات عظام بروجردی، حجت، سید محمدتقی خوانساری و شیخ عباسعلی شاهرودی شرکت کردند و به درخواست پدر به تهران بازگشتند و از فضایل پدر استفاده کردند؛ در سال 28 که پدر ایشان رحلت کردند به قم بازگشتند و در همان دروس اساتید شرکت کرد؛ البته دل ایشان هوای نجف و حوزه هزارساله نجف را داشت و پس از چند ماه قم را به مقصد نجف اشرف ترک کرد و این ترک 20 سال طول کشید.
در نجف تدریس ایشان شامل دروس سطوح و لمعه و رسایل و منظومه و اسفار و... مشهور بود که روزانه گاهی به 10 درس میرسید و از صبح تا شب مشغول مباحثه و درس بود
حضور علمی ایشان در نجف چگونه بود؟
در نجف نیز ایشان در مدرسه بزرگ آخوند حجره گرفتند؛ سکونت گزیدند و برخی از دروس را نزد بزرگانی چون سید علی بهشتی و کفایه را مجددا نزد سید محمد روحانی طی کردند که یک دروه کفایه ایشان مرور بود که یک ماه نیز بیشتر طول نکشید؛ سپس ایشان به درس خارج فقه و اصول آیتالله خویی حاضر شد و در فقه و اصول و تفسیر و... پس از مدتی در جلسات استفتائات آیتالله خویی شرکت می کرد و علاوه بر درس ایشان در درس آیات حلی و شیرازی نیز حاضر شدند.
درسال 44 که امام وارد نجف شد با اینکه مرحوم والد آن سال یکی از اساتید مطرح نجف به حساب می آمد ولی با ورود امام تصمیم گرفت که با شرکت در درس امام به رونق و گرمی درس بیافزایند و به لذا با دوستانشان با آیات راستی کاشانی و شهید اسدالله مدنی، خاتم یزدی و جعفری اراکی و اشرفی شاهرودی در درس امام شرکت کردند؛ با وجود این شاگردان و البته تدریس خاص امام درس ایشان نیز رونق ویژه ای گرفت .
هم مباحثه ای های ایشان در نجف آیات شامل شهید عزالدین بحرالعلوم و سید علا الدین بحرالعلوم (که به دست صدام شهید شدند)، مرحوم مقدسی تبریزی و مصطفوی کاشانی، نوری، نبوی و سید ابراهیمی و جعفری و آیتالله شیخ حسین راستی کاشانی بودند.
مرحوم آقا بزرگ تهرانی در ( نقباء البشر فی القرن الرابع عشر) از والد ما به عنوان یکی از فضلای نجف یاد می کند.
ایشان در نجف تدریس هم داشتند؟
تدریس ایشان شامل دروس سطوح و لمعه و رسایل و منظومه و اسفار و.. مشهور بود که روزانه گاهی به 10 درس میرسید و از صبح تا شب مشغول مباحثه و درس بود. ایشان شب های پنجشنبه از دروس امتحان می گرفت و اگر طلاب موفق بودند ادامه می داد و اگر موفق نبودند مهلت دوباره مباحث و مطالعه می دادند تا درس بعدی را بگویند.
در سال 1349 از ایشان برای حضور در پاکستان دعوت شدند و مرحوم حجت الاسلام والمسلمین میرزا مهدی پویا روحانی مشهور کراچی از ایشان دعوت کرد؛ علت نیز آن بود که در نجف طلاب مملو از طلاب شبه قاره شده بود و آنها می خواستند که از مقدمات آغاز کنند؛ ایشان معتقد بودند که در آن زمان برای صرف جویی انرژی و هزینه سعی کردیم حوزه پویا و قوی در پاکستان تاسیس کنیم و طلاب مقدمات را در همانجا ببینند و استعدادی خوب را رهسپار نجف کنیم و مابقی را در خود پاکستان به کار گیرند.
مرحوم آیتالله خویی از این طرح استقبال کردند؛ در همین راستا نامه ای به مردم پاکستان نوشتند و مرحوم والد را به عنوان وکیل خود در پاکستان معرفی کردند و به روحانیون و علما و طلاب خواستند که از ایشان کمال استقبال شود ایشان در آن زمان با عده ای از دوستان این سفر را آغاز کردند.
ایشان 4 ماه در آنجا بودند و پس از سه ماه حضور به مالاریا مبتلا شدند و برای معالجه به ایران بازگشتند و پس از معالجه متوجه شدند که دولت پهلوی ایشان را ممنوع الخروج کرده است و حتی به نجف هم نمی توانستند بروند. در آن سال مرحوم حجت الاسلام شهید سلطانی شاگرد ایشان در آنجا ماند و حوزه را دایر کرد و طرح هایی که داشتند انجام داد و موفق هم بود که بعدها توسط سپاه صحابه به شهادت رسید.
حضور ایشان در تهران چگونه رقم خورد و چه فعالیت هایی در تهران و در آن شرایط خاص فرهنگی داشتند؟
ایشان در تهران حضور یافتند و به طبع باید در یک مرکز فرهنگی و تبلیغ همچون مسجد فعالیت تبلیغی خود را دنبال کنند؛ در اینجا بود که مدارس مختلفی از جمله مسجد پدری شان در مسجد جامع پیشنهاد شد و ایشان نیز به دلیل محضورات اخلاقی قبول نکردند به آنجا برود. ایشان علاقه ای به اسامی و عنوان ها در اداره یک مسجد و منبرهای بزرگ و مشهور نداشت بلکه واقعا به دنبال خدمت و ادای تکلیف و بارها و بارها این امر را در زندگی شخصی و تبلیغی خود ثابت کرده بود و هیچ کسی نبود که این امر را منکر شود.
در اینجا نیز ایشان هم استخاره گرفتند که به کدام مسجد بروند؛ از جمله این مساجد، مسجد امیرآباد و... بود که حتی به اسم ایشان کلنگ زدند ولی ایشان گفت بنای من بر استخاره است. در همین حین بود که یکی از رفقا در مشهد گفت که برای یک مسجد در خیابان پامنار دنبال امام جماعت می گردند و چه کسی از شما بهتر!؛ ایشان می فرمودند در حرم استخاره کردند و از قضا استخاره ایشان برای حضور در این مسجد خوب آمد؛ همان زمان عده ای از محترمین و بازاریان قصد مقدمهچینی برای ارایه بحث یعنی قبول حضور من در مسجد آنها را داشتند که به آنها گفتم، برای مسجد پامنار(لاریجانی) آمدید؟ جواب آنها مثبت بود؛ بنده هم به آنها گفتم مشکلی نیست و بنده نیز به این مسجد می آیم؛ پاسخ مثبت من برای آنها تعجب داشت! و سپس شروع به تعریف از مسجد کردند و گفتند که این مسجد دالان بازار است و...؛ سپس اشک ریختند و گفتند که من 20 سال نجف درس نخواندم که دالان بازار صرافی کنم؛ وظیفه ای به گردن بنده است که آن هم خدمت به خلایق است؛ به همین خاطر باید این وظیفه را انجام دهم .
شیوه مسجد داری و تبلیغ ایشان چگونه بود؟
اصرار دارم که این سیره را بیان کنم زیرا برای طلاب به خصوص طلاب دوران بسیار مهم و کارگشا است؛ ایشان میفرمودند که اطراف محله پامنار و ناصر خسرو مرکز گاراژ های مسافرخانه و مسافربری بود. در آن زمان وقتی به نماز ایستادم یک نفر اظهار گدایی کرد؛ یکی از مسجدی ها برای گدای اولی پول جمع کرد و پس از نماز دوم نیز امر به همین منوال ادامه یافت.
اینجا بود که گفتم گدایی ممنوع است و هر کسی در راه مانده و ابن السبیل است به اینجا بیاید؛ در همین زمینه یک نفر را مامور کردم که وی را به گاراژ ببرد و هزینه سفر وی را نیز پراخت کند؛ گاهی اوقات ایشان می فرمود که 15 نفر میگفتند که ابن السبیل هستیم؛ وقتی آنها را به گاراژ بردند سه نفر فقط ماندند و در نهایت همان سه نفر هم گاراژ را ترک کردند.
سپس قبض نوشته ها را مشاهده کردیم که پول جمع می کردند و گفتند که این پول برای حقوق خادم است که گفتم این را هم جمع کنید! خادم مسجد هم از این کار ناراحت شد و گفت که حقوق خود را از کجا بگیرم؟ به او گفتم که چقدر حقوق می گیری ؟گفتم من به تو 200 تومان حقوق می دهم؛ سپس به پول هایی برخوردم که آنها را باز نکرده بودم؛ مشاهده کردم که در آن نوشته که برای فلانی ...؛ به آنها گفتم که من گدایی را از مسجد جمع کردم، حالا شما برای من گدایی می کنید؟ من گدا نیستم و نیازی به این پول ها و حقوق شما ندارم؛ وقتی مردم مشاهده کردند که ایشان اقبالی به این مسایل ندارند اشتیاق آنها به ایشان چند برابر شد. ایشان اهمیتی به این مسایل نمی داد و از محل وجوهات ارتزاق می کردند.
خیلی نکته مهمی است که یک مبلغ، حلاّل مشکلات باشد نه اینکه فقط در زمانی که یک جوان با ظاهر خاصی وارد میشود یا کاری کرده است صرفا نقش سرزنشکننده را داشته باشیم که قطعا اگر چنین شد، جوانان، جذب ما نخواهند شد
ایشان در میان جوانان بسیار محبوب بودند؛ رمز این موفقیت تبلیغی در میان جوانان چه بود؟ در آن زمان و در تهران چگونه با آن مظاهر فساد و جوانانی که در معرض فسادهای اخلاقی و هجمه کمونیست ها و غربی ها بودند برخورد کردند؟
بله در آن زمان هجمه های بسیاری بر جوانان جامعه ما وارد می شد و تهران در صف اول مواجهه با این تفکرات بود؛ بیدینها، کمونیست ها و مدهای روز غربی و بیتل ها و هی پی ها و... در خیابانهای تهران جولان می دادند؛ رویکرد دینی آنها بسیار ضعیف بود و بسیاری از آنها حتی نمی دانستند که نماز چیست؟ ولی ایشان با روحیهای که داشت به طرف جوانان می رفت و منتظر نبود جوانان بیایند.
ایشان راه می رفت در منطقه پامنار و از احوال آنها جویا می شدند؛ ایشان به مردم و مسجدی ها هم می گفتند که شما عمرتان را کردید و رشد تان را کردید و تغییر دادن شما کار مشکلی است ولی این جوانان نورس هستند و ما می توانیم جوری رفتار کنیم که در مسیر مستقیم باشد؛ سپس به مسجدی ها سفارشاتی می کردند که چگونه با جوانان برخورد کنند؛ ایشان می فرمودند اگر جوانی به مسجد آمد، نمازخوان 40 ساله بهتر است کنار برود و جای خود را به آن جوان در صف اول بدهد؛ ایشان هویت بخشی به جوانان را یک اصل می دانست و بر این باور درست اصرار داشت که اگر به جوانان عزت نفس و جایگاه بدهیم آنها هم در مسیر درست قرار می گیرند.
جالب است که چگونه روحانی که پدر ایشان از اعاظم عرفانی بود و خود ایشان نیز در مراتب عالی عرفانی قرار داشت چگونه با جوانان هی پی و.. که مدل های خاصی داشتند برخورد می کرد؟ همین امروز هم این امر هنر بسیاری می خواهد؛ تازه الوات آن سالهای تهران هم داستان خود را داشتند.
جوانان با مدل ها و مدهای مختلف آیتالله شاهآبادی را دوره کرده بودند و ایشان هم می گفتند که اگر اهل نماز باشید و مسجدی باشید با موهایتان کار ندارم.
ایشان نقل کرد که شب ماه رمضانی بود که از مسجد به سمت منزل می رفتم چند رفیق مسجدی هم با من همراه بودند؛ صدای قهقه و داد و بیداد از قهوه خانه بلند بود و حاضران در قهوه خانه مشغول قمار بازی بودند؛ کرکره قهوهخانه نیمه بالا بود و این نشان، برای کسانی بود که بدانند که خبری در این قهوهخانه است و هر کسی نباید در این محل حضور یابند.
ایشان گفتند که می خواهم بروم داخل قهوه خانه؛ همراهان اصرار کردند که حاجی این کار را نکنید زیرا در شأن شما نیست که با این افراد دهان به دهان شوید؛ شان شما با این کار حفظ نخواهد شد؛ ولی ایشان گفتند که من رفتم و کرکره را بالا زده و وارد قهوه خانه شدم؛ سلام کردم و همه هم جواب سلام دادند.
به آنها گفتم یا لوتی های قدیم لوتی بودند و شما می خواهید ادای آنها را دربیاورید یا اصلا شما لوتی نیستید ! تعجب کرده بودند و منتظر بودند که ببینند چرا این سخن را مطرح کردم. به آنها گفتم که لوتی های قدیم برای کسی که به آنها اظهار علاقه می کرد جان می دادند؛ ولی با اینکه من این همه به شما علاقه دارم اصلا به سراغ من نمی آیید! من این مدت در این محل بودم ولی هیچ کدام از شما به خانه من نیامدید؛ خانه من در اختیار شمااست؛ از شب اول ماه رمضان محل چای و زولبیا در خانه ما برپا می شود هرکدام از شما که به دیدن من بیاید قدمش روی چشم. اگر مویی از لوطی های قدیمی دارید باید به خانه من بیاید؛ فردا شب هم منتظر شما هستم.
ایشان نقل می کردند که خانه من از شب نیمه رمضان به بعد جایی برای نشستن دیگری نبود؛ بنده هم سی شب برای آنها صحبت کردم؛ شب آخر عذرخواهی کردم و گفتم که می ترسم خدمتی به شما نکرده باشم ولی یکی از آنها گفت که خیلی ناشکری؛ زیرا به خود خدا قسم تا شبی که پای خود را در منزل شما نگذاشته بودم تا به حال سجده حق نکرده بودم ولی پس از حضور در خانه شما بود که نماز خواندم و همه افراد هم مثل من هستند.
چرا ایشان این همه به قشر جوان علاقه نشان می داد؟ به خصوص جوانان این نسل به این راحتی با یک روحانی پا به سن گذاشته ارتباط نمی گیرد! قطعا رمز و رازی در این ارتباط وجود داشت!
بله درست است؛ ایشان به طور کلی علاقه بسیار خاصی به جوانان و تبلیغ و اثرگذاری روی این قشر داشت؛ حتی تلاش ایشان در زمینه سازی معرفتی در بین نوجوانان نیز بسیار بود؛ ایشان این رویه را از ابتدا دنبال کردند و تا آخر عمرشان هم همین گونه بودند؛ ایشان 87 ساله بود و وقتی به خانه ایشان می آمد و می دیدند خانه پر از جوانان بود؛ همه جوان ها تلفن آنها را داشتند و ایشان هم شماره همه آنها را داشتند و احوال همه آنها را می پرسید؛ دقیقا مثل یک رفیق با آنها همراه بود؛ جذبه های معنوی و صفای باطن و یک رنگی و علم و دانش و ... همگی باعث شده بود که جوانان حس کنند یک تکیه گاه همیشه در دسترس و رفیق امنی را در کنار خود دارند؛ ایشان ضمن اینکه تقیدات مذهبی را کاملا داشت ولی به گونه ای بود که جوانان به راحتی مسایل خود را به ایشان می گفتند.
خیلی نکته مهمی است که یک مبلغ، حلاّل مشکلات باشد نه اینکه فقط در زمانی که یک جوان با ظاهر خاصی وارد می شود یا کاری کرده است صرفا نقش سرزنش کننده را داشته باشیم که قطعا اگر چنین شد، جوانان، جذب ما نخواهند شد.
ایشان با جوانان اخت و رفیق بود؛ جوانان می گفتند که ما رفیق حاج آقا هستیم و از لفظ مرید استفاده نمی کردند؛ در دوره قبل از انقلاب، ایشان منزل پدری را از ورثه خرید و یک مدرسه در آنجا تاسیس کرد و در آن منطقه علوم قرآنی و معارف اسلامی پسرانه و دخترانه را عوض کرد و بسیار تاثیرگذار بود؛ منزل پدری در سراج الملک داشتند که ایشان از ورثه خرید و به عنوان مکتب قرارداد؛ نام این مرکز را به نام جامعة الامام المنتظر قرار دادند که پس از انقلاب در آنجا درمانگاه خیریه تاسیس کردند.
تشییع پیکر پاک ایشان با حضور گسترده جوانان همراه بود که به شدت اشک می ریختند. این جوانان کجا با ایشان آشنا شدند زیرا چهره های ظاهری متفاوتی در میان این افراد بود.
_ اگر می خواهید پاسخ خود را که سوال بسیاری نیز می باشد را بگیرید بگذارید تا از یک شب رمضانی بگوییم تا خودتان به اصل مطلب برسید.
شب های ماه رمضان که ایشان در قم تشریف داشتند یک سری از فضلای حوزه شب ها پس از افطار در بحث علمی ایشان شرکت می کردند و جلسات و مباحثات علمی دا شتند؛ معمولا هم این جلسات تا ساعت 12 شب ادامه داشت.
شب چهارم که من در تهران مهمان بودم رفتم تا برگشتم صبح شده بود و آن شب به جلسه بحث ابوی نرسیدم. فردا شب ساعت 12 و نیم رفتم و دیدم که مقابل درب ایشان موتور سیکلت های متعدد است. رفتم دیدم که جوانان مختلف با قیافه های مختلف دور تا دور حاج آقانشسته اند و حاج آقا با آنها صحبت میکنند.
جوانان قیافه هایی داشتند که در اماکن مذهبی کمتر رویت می شد . حاج آقا به یکی از آنها گفت بخوان و خود حاج آقا روضه خواند و سپس محفل دوستانه به سینه زنی مبدل شد؛ حاج آقا هم پیراهن اش را درآورد و سینه زدند و مجلس خیلی باحالی شد.
پس از آن، از حاج آقا سوال کردم که این جوانان چگونه سر از خانه ما درآوردند؟ حاج آقا هم گفت که وقتی رفقای بحث ما رفتند متوجه صدای خنده چند جوان از داخل کوچه شدم؛ به خادم منزل گفتم که بگو ببین چه خبر است و به آنها بگو که آیتالله شاهآبادی با شما کار دارد.
یکی دوتای آنها جرات کرده بودند و آمده بودند در منزل؛ تصور آنها این بود که حاج آقا می خواهد آنها را مواخذه کند که آیا خجالت نمی کشید که این موقع شب در ماه رمضان این چنین بگو و بخند راه انداخته اید؟ دو نفر از آنها با اضطراب به منزل آمدند و سلام کردند؛ گفتم بیایید بالا؛ وقتی آمدند به آنها گفتم که شما سیگار می کشید؟ چیزی نگفتند؛ من هم قوطی سیگار را آوردم و به آنها تعارف کردم ولی بر نداشتند؛ من هم سیگار را برداشتم و پرت کردم و گفتم که من شب های رمضان تا صبح نمی خوابم؛ وقتی درس طلبه ها تمام می شود من هم بی خواب می شوم؛ از شما می خواهم گعده خود را بیاورید اینجا.
جوان ها گفتند که ببخشید مزاحم شما شدیم! ولی به آنها گفتم که شما مزاحم نیستید حقیقتا دوست دارم بیایید اینجا؛ وقتی آخوندها رفتند بیاید اینجا دور هم باشیم؛ این محفل تا زمانی که ایشان زنده بودند با حضور گسترده جوانان دیگری که به جمع آنها پیوستند ادامه داشت؛ این جوانان همان افرادی بودند که با چهره های خاص به پهنای صورت اشک می ریختند؛ در زمانی که این اتفاق افتاد، ایشان 72 ساله بودند.
از سجایای خاص اخلاقی ایشان تواضع خاص این عالم ربانی بود؛ کمی در این خصوص بگویید.
ایشان واقعا خودش را هیچ می دید نه اینکه بخواهد نقش بازی کند؛ ایشان مقابل مردم خود را هیچ می دید و برای خودش هیچ شأنی قائل نبود؛ هر کسی به ایشان مراجعه می کرد و می گفت ما چند نفری هستیم و آیا برای ما صحبت می کنید، می رفتند؛ هر کسی هرجا دعوتشان می کرد می رفتند.
در سالها آخر ایشان با ویلچر حرکت می کردند؛ دوستان ایشان را برای بندر دیلم دعوت کردند؛ بنده خودم چند سفر همراه ایشان رفتم؛ یک منطقه دور افتاده و گرم بود ولی به این دلیل که چند جوان بی ریا و بدون تشکیلات و تبلیغات ایشان را در مسجد خود دعوت کرده بودند، ایشان نیز این دعوت را پذیرفتند؛ ایشان 4 بار دعوت این جوانان را قبول کردند؛ از تهران به اهواز می رفتند و 3 ساعت با ماشین به بندر دیلم می رسیدند؛ متاسفانه امروز برخی از فضلا هستند که پس از دعوت از مسجد و محفل سوال میکنند.
خیلی ها به من می گفتند شما سفارش کنید ولی می گفتم که شما اگر بروید راحت تر کار شما انجام می شود. ایشان با کسالتی که داشت همه جا می رفت؛ همیشه می گفتند که وصیت و اخلاق پیامبر را ببینید که ایشان هیچ شأنی برای خود قائل نبود.
هیچ جا از خبرگانی بودنشان سخنی نمی گفتند و اهل ارایه خود و سوابق و اظهار فضل های آنچنانی نبود؛ واقعا همیشه و همه جا با مردم بود. اگر چند جوان می گفتند که می خواهیم به کربلا برویم و ایشان هم با آنها می رفت و چند سفر کربلای ایشان با جوانان بود.
برویم سر بحث شوخ طبیعی ایشان که شهره عام و خاص بود؛ ایشان به شدت شوخ طبع و مردمی بود و شاید یکی از دلایل جذاب بودن تبلیغ ایشان برای جوانان همین روحیه خودمانی و مردمی ایشان بود.
برای تبلیغ رفتن مهم نیست که چه چیزی می گویی بلکه مهمتر آن است که چه میکنی! رفتارهای یک مبلغ اگر با ریا همراه باشد نتیجه عکس خواهد داشت؛ ولی ایشان با مردم یکی بود؛ ظاهر و باطن ایشان به شدت شفاف بود و جوانان نیز این زهد رفتاری و یک رنگی ایشان را بسیار دوست داشتند.
ایشان از ریاکاری و رفتارهای ریاکارانه بسیار مخالف بودند؛ همیشه می گفتند که یکی از مضرات تبلیغ برای روحانی این است که درون و برون ایشان یکی نباشد.یعنی در بیرون بسیار با جلال و جبروت باشد ولی در داخل نه یا برعکس؛ اگر در بیرون از منزل با مردم خوش رفتار بودند همین رفتار را درون منزل و با نزدیکان خود نیز داشتند و به هیچ وقت اهل نقش بازی کردن نبود.
مثلا ایشان سیگار می کشید و هیچ وقت مخفی نمی کرد و سعی نمی کرد که این مساله را مخفی کند؛ بسیاری از جوانان بودند که با همین مساله حس می کردند که ایشان حال آنها را درک می کند ولی روح بلند و آسمانی ایشان بود که در مرحله بعد جوانان را جذب می کرد.
با وجود وضعیت جسمانی که در اواخر عمر داشتند، از نشاط و تحرک ایشان کم نشد؟
ایشان می گفتند سلام بهترین سلاح در مقابل برخوردهای بالقوه ناپسند است؛ زیرا وقتی از دور به کسی میرسید و به او دست تکان میدهید و سلام میکنید قطعا طرف مقابل نیز این حرکت را با نیت خیر همراه میکند و هیج وقت به شما بی احترامی نمیکند ایشان با نشاط بودند به خصوص در خدمت رسانی به مردم بسیار با نشاط بود و در خدمت به مردم برای خودشان هیچ شانی قائل نبودند و خودشان را خادم مردم می دانستند. تلفن ایشان و درب خانه ایشان شبانه روز به روی مردم و جوانان باز بود؛ هر کس که می خواست می آمد اگر کسی هم خجول بود ایشان باب صحبت را باز می کرد. ایشان وقتی در تهران بود یک قاب شعری از شیخ بهایی را خیلی دوست داشتند و میگفتند که این شعر، صریح روایات ما است که در باب باز کردن گره مشکلات مردم بود؛ سربرگ کاغذهای ایشان این شعر بود که «چو استاده ای دست افتاده گیر».
"انسان دوستی "ایشان فراگیر بود؛ ایشان می گفت که من نوع بشر را دوست دارم؛ هر کسی که هست با هر قشر و نوعی مورد توجه ایشان بود؛ همیشه در خدمت به مردم پیشقدم بود؛ مردم و جوانان نیز به راحتی مشکلات خود را به ایشان می گفتند.
در زمان جنگ کانتینرهای مختلف را سالی چند مرتبه به جبهه می بردند؛ به پشت جبهه و خانواده ایتام و... کمک های شایانی می کردند.
جالب است که بدانید دوران کودکی من مصادف شد با حضور دو یتیمی که به منزل ما آمده و من هم با آنها بزرگ شدم؛ ایشان 300 ، 400 خانواده یتیم را تحت پوشش داشت؛ ایشان مرتبا به خانواده های ایتام سرکشی می کردند.
حاج آقا در منزل هم همین قدر شوخ و سرزنده و اهل انس بودند؟
ایشان پدر ما بودند ولی با ما رفیق بودند؛ حتی با من و بچه های من هم رفیق بودند؛ بچه های ما لذت می بردند که با حاج آقا بازی میکنند؛ ایشان جاذبه ای خاص داشتند که بچه ها جذب ایشان می شدند؛ بچه ها هم با حاج آقا مانوس بودند و بحث ارادت پدر و فرزندی جای خودش ولی واقعا با حضور و زندگی با ایشان حال می کردیم؛ گاهی دوازده شب می شد و خوابم نمی برد؛ در همین حال بود که به منزل پدر می رفتم و در کنار ایشان لحظات را به خوبی می گذراندیم.
به طور کلی ایشان سخت گیر نبود و هیچ وقت به ما کاری تحمیل نکرد و به حدی حسن رفتار در زندگی داشت که تصوری که غیر از اینکه راه پدر را ادامه بدهیم چیز دیگری نبود؛ سیستم تربیتی و رفتار ایشان باعث شد که ما هم همین سلک را داشته باشیم و ایشان هم اخلاق و رفتارش را الگو قراردهیم.
ایشان 10 فرزند داشتند که محمد علی اخوی بزرگتر ما در تهران است و مقداد نیز مدیر حوزه علمیه امام صادق(ع) است؛ جواد هم در مشهد هستند؛ بنده نیز محمد رضا هستم.
مواضع ایشان در خصوص انقلاب و نظام اسلامی چگونه بود؟
ایشان به طور خلاصه انقلابی پیش از انقلاب است؛ از دوره ای که نهضت امام از سال 42 در نجف با امام راحل همراه بود؛ پیش از مسایل نواب صفوی با آنها رفیق بود و وقتی در نجف آمدند هم جزو مؤیدین حرکت امام راحل بود؛ به قول آقای معزی که از شاگردان ایشان در نجف بود می گفت که مرحوم آیتالله شاهآبادی چون با مراجع ارتباط داشت و صراحت لهجه داشت و رک بود به عنوان همزه وصل بود و نگذاشت که بین نهضت و مراجع کدورتی پیش بیاید و اگر حرفی بود در نطفه ساکت می کرد و تا زمانی که بود هیچ مشکلی پیش نیامد.
سپس ایشان در پاریس به دیدار امام رفت؛ ایشان نیز جز متحصنین دانشگاه تهران بود؛ ایشان پس از انقلاب برای حفظ اموال عمومی و مردم تشکیل کمیته داد و فعالیت شبانه روزی داشت؛ سپس تا سال 63 در دادگاه مبارزه با رباخواری ریاست کرد.
موضوعات مرتبط: اجتماعی ، فرهنگی
ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۸ | 18:19 | نويسنده : عالی | نظر بدهید
پیامبرانی که در اطراف كعبه دفن شده اند
عقیق:درباره دفن شدن پيامبران و تعداد آنان از پيامبر اكرم صلوات الله عليه چندين روايت نقل شده كه به برخي از آنها اشاره مي شود.
ايشان در روايتي فرمودند:
« قبر نوح، هود، شعيب و صالح (عليهم السلام)، ما بين مقام ابراهيم (ع) و زمزم است».
همچنين در روايتي ديگرمي فرمايند:
«در اطراف كعبه 300 پيامبر دفن شدهاند و بين ركن يماني و حجرالأسود 70 پيامبر و بين دو كوه صفا و مروه هزاران پيامبر دفن شدهاند. هر پيامبري كه از شكنجههاي قومش فرار مي كرد به كعبه پناه مي برد و در آن جا عبادت مي كرد تا زماني كه اجلش برسد.»
پي نوشت:
460 نكتة نوراني دربارة حج، رحمان يوسف پور، ص123.
تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۸ | 14:12 | نويسنده : عالی | نظر بدهید
بدترین دوست در بیان امیرالمؤمنین(ع)
انتخاب دوست آنگاه که بر اساس معیارهای صحیح صورت گیرد، بطور قطع به آینده انسان جهت مثبت میدهد و دنیا و عقبای او را آباد میکند، اما زمانی که این انتخاب نادرست صورت گیرد، بطور قطع آینده فرد را مورد تهدید قرار میدهد.
عقیق:یکى از مهمترین جلوههاى آداب معاشرت با مردم، دوستى و رفاقت است. زیرا انسانها در ادامه حیات خود هیچ گاه بىنیاز از همنوعان نخواهد بود و انسانها بایستى در کارهاى روزمرّه زندگى، مددکار همدیگر باشند و این مدد و یارى کردن، بدون دوستى و رفاقت، امکانپذیر نیست. آنچه در این بین اهمیت دارد، انتخاب صحیح دوست آن هم بر اساس شاخصهای نرمال اجتماعی است.
انتخاب دوست آنگاه که بر اساس معیارهای صحیح صورت گیرد، بطور قطع به آینده انسان جهت مثبت میدهد و دنیا و عقبای او را آباد میکند، اما زمانی که این انتخاب نادرست صورت گیرد، بطور قطع آینده فرد را مورد تهدید قرار میدهد. عجیب است که خداوند در آیاتی از قرآن این مسئله را مورد توجه قرار داده است آنجا که از زبان ظالمان میفرماید «یا وَیْلَتى لَیْتَنی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلیلاً؛ اى واى، کاش من فلانى را [که سبب بدبختى من شد] به دوستى نمىگرفتم». (28 سوره فرقان) این آیه نشاندهنده اهمیت دوست ناباب در آینده اُخروی انسان است.
از این جهت هر فردی باید در انتخاب دوست دقت لازم را داشته باشد. امام مجتبی علیه السلام به یکی از فرزندانشان در معرفی برخی معیارهای دوستیابی فرمودند: «پسرم با احدى برادرى مکن تا بدانى کجاها مىرود و از کجاها مىآید، وقتی از حالش خوب آگاه شدى و معاشرتش را پسندیدى با او برادرى کن به شرط این که معاشرت، بر اساس چشمپوشى از لغزش و همراهى در سختى باشد؛ یا بُنَىَّ لا تُواخِ أَحَدًا حَتّى تَعْرِفَ مَوارِدَهُ وَ مَصادِرَهُ فَإِذَا اسْتَنْبطْتَ الْخُبْرَةَ وَ رَضیتَ الْعِشْرَةَ فَآخِهِ عَلى إِقالَةِ الْعَثْرَةِ وَ الْمُواساةِ فِى الْعُسْرَةِ» (تحفالعقول ص 233)
تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۸ | 14:4 | نويسنده : عالی | نظر بدهید
آدرس قدیم وبلاگ اداره کتابخانه های عمومی شهرستان بهشهر (http://www.behlib2.blogfa.com/)